فعرست مطالب چراغ نامه شماره 2
- میزگرد آسیبشناسی سیر تطور و تحول ادبیات پلیسی از گذشته تا امروز در ایران جنایت و مکافات
- ادبیات پلیسی کارآگاهان و طرح داستان
- با گیزال سینایی هنرمند نقاش درباره تاثیرات خیام بر نقاشیهایش بزرگداشت » زندگـی« برایم مهم است
- چند نکته درباره سیر نگارگری فرح اصولی نگاره » رقیب« محفوظ در موزه متروپولیتن
- گفت وگوی “چراغنامه ” با بهاءالدین خرمشاهی اغلب نقدهای امروز نقد “مولف” است نه اثر
- روایت های یک خبرنگار از سفر به کربالی معلی سه بـرش از “اربعین”
- راه کارهای تقویت کتابخوانی در بین دانش آموزان سعی کرده ایم فرهنگ کتابخوانی را گسترش دهیم
- کارکرد سازمانهای مردمنهاد در جوامع رو به توسعه
- گفت و گو با علی رهبری، آهنگساز و رهبر پیشین ارکستر سمفونیک تهران بعضی موسیقی را مانند “آپارتاید” تفکیک می کنند
- نگاهی به دالیل موفقیت فیلم های مستند جهان از منظر ساخت، گیشه و مخاطب رمز مستندهای پرفروش
- بررسی وضعیت اکران، فروش و مخاطبان سینمای مستند در گفتوگو با مصطفی رزاق کریمی سایه سنگین نوسانات ارز بر سینمای مستند
- محمد رحمانیان از مشکالت تئاتر امروز می گوید ارتباط تئاتر با جامعه معاصر ایران قطع شده است
- مصاحبه با حمید بهروزی نیا، آهنگساز و نوازنده بین موسیـقی پاپ و سنتـی تبعیض قائل میشوند

سخن سردبیر
از مسافر کنار دستیام که داشت بیرون را نگاه میکرد پرسیدم: شما مجله میخوانید؟ خواندید تازگیها؟ نگاهی به من انداخت، گفت: اگر هم بخرم به خاطر… جلوتر از او توی دلم جواب دادم: جدول مجوز انتشار مجله توی کیفم بود و من هرازگاه دست میبردم مجوز را لمس میکردم. قلبم از سربند پیامکی که خبر داده بود با صدور انتشار چنین نشریهای موافقت شده تا وقتی که رفتم، پروسه اداری را گذراندم و مجوز را گرفتم تند میزد. خواستم از مسافر دیگری که صندلی روبهرویی اتوبوس نشسته بود هم سوال کنم، چند بار صدایش کردم، نشنید، هدفون توی گوشش بود و سخت مشغول تماشای یک کلیپ. آنطرفتر از او کسی توی آیپدش متن یک کتاب را دنبال میکرد. پیاده شدم. هنوز قلبم تند میزد که رسیدم، خبر گرفتن مجوز را که دادم چندتاییشان همانطور که چای میخوردند چپچپ نگاهم کردند و زیر لب تبریکی گفتند. بعضیشان تبریک نگفتند و فقط پوزخند زدند، آنکه از بقیه رکتر بود رو به جمع خندید: -ببریم بستریاش کنیم،حالش خوب نیست انگار، توی این شرایط میخواد مجله دربیاره، توی باغ نیست. دست بردم توی کیفم مجوز را لمس کردم، خبری از طپش تند یکساعت پیش قلبم نبود. همه سرکارشان برگشته بودند، چایام روی میز سرد شده بود. شب که به خانه برمیگشتم، بیاختیار یاد جملهای از جوزف کنراد نویسنده لهستانیاالصل افتادم، جایی از او خوانده بودم: عمر کوتاه و موفقیت دور است. آرشیوی که طی این سالها جمعآوری کرده بودم را زیر ورو کردم، فکر کردم هدف از آمدن این راه طوالنی و سخت دراین هجده سال تا امروز چه بوده؟ مسلما نباید فقط در گرفتن مصاحبه و رفتن به برنامههای خبری مختلف خالصه شده باشد، من حتما میبایست رسالت مهمتری در قبال حرفهام پیدا میکردهام، اما این رسالت چه میتوانست باشد؟ فکر کردم حرفه روزنامهنگاری طی این سالها از من انسانی ساخته که اگرچه در برهههای مختلف زمانی به پای هرکدام از ناکامیها، دستاندازها و مصائب این شغل شکستم، اما بعد از گذراندن دوره نقاهت، دوباره دست به زانو گذاشتم و از خاک بلند شدم. با این فکر تلفن را برداشتم و قرار اولین مصاحبه را گذاشتم. ته دلم حس آدمی را داشتم که میخواست یک ظرف خالی را با قطرات آب پر کند، با قطره قطرههای آب و پرکردن این ظرف با قطرههایی که هرکدامشان کم نبودند از دلسردی و ناامیدی، کار آسانی نبود. از کنار دکههای روزنامه فروشی که مجالت را مرجوع میکردند ساده نگذشتم. فکر کردم در وانفسای امروز که آدمها از رنگ و تصویر در دنیای مجازی بهویژه در شبکههای اجتماعی اشباع شدهاند، یک مجله کاغذی چطور میتواند ابراز وجود که هیچ، سری توی سرها داشته باشد! ویترینهای پر از کتاب ولی بدون تماشاچی کتابفروشیها توجهم را گرفت و دستفروشهایی که کنار خیابان، عالوه بر کتاب، مجلههای چند سال پیش را هم کیلویی در معرض دید گذاشته بودند و لبخند ماسیده بر لبشان، بدرقه راه عابرانی بود که اغلب بیتوجه از کنار بساطیها میگذشتند.هر تیتر مهمان چند ساعت بود و نوترها به سرعت جایش را میگرفتند. مسیر سختی را انتخاب کرده بودم. سالها وقتی بهفراخور شغلم با بعضی از اهالی فرهنگ و هنر مواجه میشدم که حاضر به گفتوگو نبودند و دلیلشان این بود که چاپ چنین مصاحبههایی چه تاثیری میتواند در روند فعالیت آنها داشته باشد؟ از پدرم یاد گرفته بودم بگویم: چکیدن مداوم قطرات آب هرچند تدریجی، میتواند سنگ را هم سوراخ کند، و با این حرف مجابشان میکردم که پای میز مصاحبه بیایند. حاال اما وقت آن رسیده بود که خودم به این جمله عمل کنم. شاید جشن گرفتن برای تولد یک نشریه کاغذی در شرایط فعلی نزد بسیاری که با فرازونشیب این راه آشنایند، عجیب و کمی خندهدار بیاید، شاید هم بعضی، مسیر قطره آب تا راه پیدا کردن به دل تخته سنگ را طوالنی و تقریبا ناشدنی بپندارند. اگرچه معتقدم تولد و زایش در هر شرایطی میتواند نویدبخش افقهای تازه باشد. در طول چند ماهی که به همراه جمعی از رفیقان روزهای سخت، به نوشتن و گردآوری مطالب مجله مشغول بودیم، سعی کردم تا بیشتر از آنکه پذیرای تعارفات معمول و تشویقهای اطرافیان باشم، خود را آماج انتقادات و اختالفنظرها کنم. خوب میدانم راهی که در پیش روی ما است، راهی سرشار از نمی دانمها و چه خواهد شدنهاست. با اینحال امید دارم نشریه »چراغنامه« اگر هم چراغ درخشانی را به عرصه مجالت این مرز و بوم اضافه نکند، شاید سوسویش بارقهای هرچند کمرنگ در دل شبهای دراز باشد.